تبليغاتX
صحنه ی یکتا
اجتماعی- سیاسی- فرهنگی
 

عطر ها در راهند

 

دوستم داشته باش، دوستم داشته باش

بادها دلتنگند، دستها بیهوده ، چشمها بی رنگند

دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند ، برگها می سوزند ، یادها می گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز،  آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش ! سیب ها خشکیده ، یاس ها پوسیده ، شیرهم ترسیده

دوستم داشته باش  ، دوستم داشته باش !عطرها در راهند، دوستت دارم ها، آه! چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران،  گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت،  شادتر خواهم شد ، ناب تر،  روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش! برگ را باور کن،  آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن

دوستم داشته باش! عطرها در راهند ، دوستت دارم ها، آه! چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب ، آب آبی تر بود ، حوض پر سوز نبود، زخم شرم آور بود

خواب دیدم در تو، رود از تب می سوخت ، نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش! عطرها در راهند، دوستت دارم ها، آه! چه کوتاهند

 

|+| نوشته شده توسط احمد در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 

جاودانگی ستاره

 

سکوت، شباهنگام با آسمان نجوا می کند!

آسمان می نالد

از خرامیدن ستاره ای که نورش همه جا را تسخیر کرده

سکوت از روی زمین سوسوی ستاره را نظاره می کند تا پی ببرد به شکوه آسمان

ستاره عجیب می درخشد

آسمان دیگر هیچ است

همه چیز مقهور درخشندگی ستاره است

ماه از حسادت پشت ابر پنهان شده است

سکوت ، هرچه بیشتر به ستاره خیره می شود احساس می کند بیشتر او را می شناسد

او ستاره را می ستاید و گوید سو سوی مهربانی تو امیدی است بر سالها انتظار من

و درخشندگی تو پایانی است بر آرزو های من

آسمان دیگر تاب ندارد غرش می کند و ابر می گرید

اما دریغ! سو سوی ستاره هم چنان از پشت هجمه باران زمین را روشن نگه داشته

سکوت هم چنان خیره به ستاره است

وباران هم نتوانسته خیرگی چشمانش را در هم شکند

چه زیباست فریاد آسمان  وقتی که صدایش مرحمی است برای دل سکوت

ماه هنوز جرات آمدن از پشت ابر را به خود نداده

به راستی چه در خشندگی ای داشت ستاره

انگار که او نور را به سکوت هدیه داده

باران احساس می کند کم آورده و دیگر به خود اجازه نمی دهد بیهوده زمین را خیس کند

اما صورت سکوت هم چنان خیس است

با زهم ، این همه بی رحمی نتوانست جدایی را برای سکوت معنی کند

ستاره هم چنان ایستاده  و   سکوت ایستاده تر

شب به صبح رسیده و همگان انتظار دارند نسیم صبحگاهی درد شب نشینی سکوت را درمان کند اما....

خورشید با درخشندگی بی امانش سر بر آورد و بر آسمان چیره گشت

دیگر هیچ چیز در آسمان پیدا نبود

اما  یک ستاره هم چنان با سو سوی خود چشمان سکوت را به خود خیره می کرد

سکوت با خود زمزمه می کردو می گفت :  دیگر نه آرامش مرگبار دارم و نه می ترسم از غرش رگبار

بغض گلویش را گرفته بازهم نمی داند بگوید یا انکار کند، آخر ممکن است آسمان باز بگرید، ماه پشت ابر پنهان شود و خورشید احساس حقارت کند، اما دیگر همه چیز تمام شده

سکوت! فقط با درخشندگی ستاره به آسمان خیره می ماند

در این لحظه که خورشید هم در خشک کردن صورت سکوت نا توان شده بود

او با صدای بلند دیوانه وارفریاد زد؛ بگذار دلم را برای فرودت آماده کنم ای ستاره!

 

|+| نوشته شده توسط احمد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
 

بلندتر از خنده های قبل

 

این بار می خندید

بلند و بلندتر

بلندتر از خنده های قبل

به بهانه های واهی

به گذشته و حال و آینده

یاد دارم که از صدای شکسته شدن قلبش

از صدای خرد شدن غرورش ، گریزان بود

 می گفت هرگاه بغض دارد صدایش می لرزد

امشب بلند خندید؛ به من به خودش به زندگی

"ولی وقتی می خندید اعماق صدایش می لرزید"

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 

 

تو را می ستایم ای...

 

چه قدر سخت و رنج آور بود روزی که برای نخستین بار پایم را جایی جدید می گذاشتم که غربت آنجا دلم را مشوش می کرد . مثل همه بچه ها، غریبانه اشکها را بر گونه ها جاری کردم تا شاید خیسی چشمانم بهترین راه باشد تا نتوانم آدم های غریب و عجیب را نظاره کنم و خود را با این روش تسکین دهم. دلم گرفته بود و هق هق زدم زیر گریه آن قدر می گریستم که دلداریهای مادر نیز نمی توانست مرا آرام کند همه چیز برایم غریب بود و از همه مهمتر آنچه که مرا بیش از هر چیز می رنجاند باور این امر بود که تا چند لحظه دیگر از تنها کسی که می توانست تا آن دقایق با دلداریها ی خود مرا آرام کند باید جدا شوم. دست های مادر کم کم از دستم رها می شد و آشوب بیشتر مرا در بر می گرفت. نمی دانستم بعد از آن قرار است چه اتفاقی به وقوع بپیوندد. گریه هایم بیشتر شد و ناله هایم گوش خراشتر.در آن لحظه به نا گاه دستی محبت آمیز دستان مرا به گرمی فشرد و اشکهای مرا با مهربانی پاک کرد. صدایی که با طنین محبت آمیز خود فریادم را به سکوت تبدیل کرد. فردی که با زانو زدن در مقابلم از همان ابتدا بزرگی را به من آموخت و گفت که این گونه است قصه دلسوزی و محبت. به راستی چه رازی درآن برخورد نهفته بود که گریه های کودکانه مرا به خنده های مستانه تبدیل کرد و با همان نگاه اول به من یاد داد که بیاموز مهربانی و صمیمیت را. این بود تمام آن چیزی که معلم در همان برخورد اول به من آموخت تا بعد مرحمی باشد بر تمام زخم های حاصل از رنج تعلم! غنچه های باغ زندگی ؛چقدر این واژه برای ما دل انگیز بود وقتی که معلم با صدای شیوا مارا با آن خطاب می کرد  و می گفت بخوان و شکست بده جادوگر نادانی را! چه زیبا بود آشنایی با  مظهر تربیت و تعلیم خداوند و چه صاف و هموار بود جاده ای که پیامبران زمانه با عطوفت دستان کوچک وبزرگ بسیاری را گرفتند و در این مسیر سبز رهنمون ساختند. خاطرات روزهای مهربانی چقدر زیبا در ذهن مان تداعی می شود . چه ساعت ها زندگی کردیم با دهقانی که فدا کردن جان خود برای مسافرین جاده تاریکی با آن قطار پر هیاهو را بی وقفه در ریل های بی انتها به عرضه گذاشت. من معنی استقامت را از کوه نیاموختم که با ریزش خود مانعی برای رسیدن به مقصود شد بلکه استواری را از ریزعلی یاد گرفتم. چه زیبا آموختی به من درس دوری از نیرنگ و فریب را در دروغگویی چوپانی که حاضر بود مردم را فریب دهد اما یک چیز به دست آورد آن هم خوشحالی بعد از فریب . و حال درک می کنم فرق بین دهقان فداکار و چوپان دروغگو را.

بوسه بر دستانت زنم و گویم تو را می ستایم ای روشنگر جاده خاموشی.
|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 

درد دل

 

گل واژه ای که در تخیلات ما رنگ ولعاب به خود گرفته و روی زبانمان نقش سراب.  گفتنش سخت و ثقیل .به راستی عجب حکایتی است قصه دلدادگی و چه سنگلاخی دارد جاده سر سپردگی. به کدامین جرات بگویم دوستت دارم؟ و ازاعماق وجود تک صدای آن نت دل انگیز را بر پیکره آسمان طنین انداز کنم. این گام اول است . مگر می توانم راز مخوف  اما دوست داشتنی "پیوند" را به خلق  بگویم در حالی که هم چنان خود از دهن لقی زمانه رنج می برم. چه سکوت مرگباری گرفته بغض گلویم را و چه اشکی گلگون کرده گونه هایم را و چه رخوتی گرفته اعضایم  . به راستی تو را می شناسم؟ای آنکه مرا روحی در بدن بودی، شوری در عدن و بویی در سمن و سبزی در چمن. ای معنا دهنده عشق در ازل و ابد .چه غوغایی است در وانفسای نیستی و چه قیل و قالی مردمان جهل را در خود فرو برده. به دلیل کدام ناصواب فاصله میان من تو روز به روز عمیق ترمی شودو چرا جهالت سیطره خود را از من بر نمی کشد. کدام انقلاب ظلم نادانی را در من می شکند و کدام کودتا فرمانروای خود رایی را که در افکار مختلط من حکمرانی می کند، به زوال می کشاند؟ در کدام تعلیم در من منقش شدی و در کدام کناب مصور؟ کلمات پر زرق و برق کدام صفحه ذهن پریشان مرا قلقلک داد و نور معرفت را در آن دمید؟ به راستی عجب ثقیل است واژه ی انا الحق ورنج آور است گفتنش برای خلق! گوش دادم به گفته فرعون و نمرود و دیگر خود کامگان و سر سپردم به ندای پیروزی منصور و  متحیر ماندم از کار شبلی. با کدامین ایمان گفت که تو بردی ایمان را از روی زمین ای مرد سفیه. چه زیبا اشک را بر گونه ها روانه کرد آن زاده حلاج و چه زیبا پر کشید به اوج عبودیت . به سراغ استعاذه رفتم و گفتم سخت است اما دست یافتنی، کفر است اما بدعت شکنی و چه رنگارنگ بود پیوند میان من وتو ای بهترین نقاش مهربانی.    

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 

اگر مارا دوست دارد پس چرا.........؟

 

خدا کیست آیا او کسی است که شمشیر سرباز را نگه می دارد همان شمشیری که کسانی را که به دین پدران ما خیانت نمی کنند می کشد؟ آیا او بود که یک پرنسس خارجی را بر تخت سلطنت کشور ما نشاند تا این همه بد بختی بر نسل ما نازل شود؟آیا خدا مومنان بی گناهی را که از شریعت موسی پیروی می کنند می کشد؟

لاوی تصمیم خود را گرفت ترجیح داد که بمیرد بعد خنده اش گرفت چون فکر مرگ دیگر اورا نمی ترساند به طرف پیامبر جوانی که در کنارش بود برگشت و سعی کرد به او آرامش ببخشد، گفت : تو که در مورد تصمیمات خدا شک داری از خودش بپرس من سرنوشتم را پذیرفته ام . الیاس با اصرار گفت:  امکان ندارد قتل عام بی رحمانه ما خواست خدا باشد. خدا قادر مطلق است اگر خود را فقط  محدود به انجام اموری که ما اسمشان را خوب گذاشتیم می کرد دیگر نمی توانستیم او را قادر مطلق بنامیم در آن صورت فقط فرمانروای بخشی از کائنات بود در آن صورت من آن وجود قوی تر را می پرستیدم .

اگر او قادر مطلق است چرا رنج را از کسانی که دوستش دارند دور نمی کند؟ چرا به جای این که قدرت و شکوه را به دشمنانش عطا کند دوستداران خود را نجات نمی دهد؟ لاوی گفت: نمی دانم اما دلیلی دارد و من امیدوارم که به زودی به آن دلیل پی ببرم.

- تو هیچ پاسخی برای این سوال نداری؟ نه

هر دو سکوت کردند عرق سردی بر تن الیاس نشست . لاوی گفت:  تو ترسیده ای اما من سرنوشتم را پذیرفته ام من می روم بیرون تا به این عذاب خاتمه دهم هر بار که صدای فریادی را از بیرون می شنوم از تصور این که وقتی نوبت به من برسد چه اتفاقی می افتد تنم می لرزد. از وقتی که در این جا حبس شده ایم صد بار مرده ام در حالی که مرگ فقط یک بار است اگر قرار است سرم را ببرند هرچه زودتر بهتر. الیاس حق را به او می داد او هم آن فریادها را شنیده بود و دیگر طاقت تحمل چنان رنجی را نداشت الیاس گفت من با تو می آیم دیگر حاضر نیستم به خاطر دو سه ساعت زنده ماندن بیشتر بجنگم الیاس از جا بر خاست و در اسطبل را گشود خورشید مجالی را یافت تا به داخل اسطبل بتابد و دو مرد را که در ان پنهان شده بودند را آفتابی کند.

 

بر گرفته از رمان مشهور" کوه پنجم" اثر پائولو کوئیلو .

|+| نوشته شده توسط احمد در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 

 

واگویه

 

 

خنده ات گریه آسمان را می خشکاند

 

 

ماه می خندید

 

 

دیگر ماه نخندید

 

 

ستاره چارقد زرین بر گرفت

 

 

آسمان چادر سیاه به تن کرد

 

 

مبادا زمین را بی تو ببیند

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 

آتش سوزی های مشکوک در کرمان

 

سال جدید حداقل برای سرمایه داران یا همان تاجران معروف و قدیمی شهر کرمان آغاز خوبی نداشت و می توان گفت با ضرر های مادی بسیاری که به آنها وارد شد باعث گردید تا بهار، مصیبت را برای آنها به ارمغان آورده باشد و انتظار آن را بکشند که هر چه سریعتر این سال به پایان برسد چون به قول قدیمی ها سالی که نکوست از بهارش پیداست!  در روز نهم فروردین بود که دود غلیظی بر فراز آسمان کرمان بلند شد و همه چشمان را به سمت خود خیره کرد بعد از ساعاتی همه متوجه شدند که انبار یکی از فرش فروشان قدیمی ومعروف کرمان یعنی حاج خلیلی به راحتی یک آب خوردن دود شد و به هوا رفت. این آتش سوزی آنقدر مهیب بود که پس از 4 ساعت ماموران آتش نشانی که از اطراف و اکناف کرمان هم برای مهار آتش به میدان شهدا روانه شده بودند، موفق به خاموش کردن آتش شدند و خوشبختانه این آتش به مغازه ها ی جنب فرش فروشی سرایت پیدا نکرد تا میدان شهدا(مشتاق) گرفتار حریقی مهیب نگردد . دهها کولر آبی وچندین تخته قالی و موکت گران قیمت در این حادثه طعمه حریق شدند تا خسارات مالی فراوانی را به صاحبان آن وارد کنند. هنوز علت حادثه به درستی مشخص نشده است اما گفته می شود به دلیل جوشکاری در ساختمان ، که در همان حوالی انجام می شده ، این حادثه به وقوع پیوسته است.اما قضیه به همین جا ختم نشد دو روز بعد یعنی در روز یازدهم فروردین خبر یک آتش سوزی مهلک دیگر در شهر پیچید؛ انبار مبلمان ملایری واقع در چهار راه حافظ به خاکستر تبدیل شد!  این آتش سوزی هم پس از دو ساعت تلاش ماموران آتش نشانی که این روزها بسیار پر کار بوده اند!خاموش گردید علت این حادثه هم هنوز مشخص نشده است اما این که به فاصله سه روز دو حریق مهیب برای دو تاجر معروف ومغازه های پر فروش کرمان به وقوع پیوسته کمی عجیب به نظر می رسد به هر حال باید منتظر ماند و دید که آیا حریقی دیگر در راه است یا....؟ امیدواریم که  اتفاقات تلخ به همین دو قضیه ختم شود تا سال جدید برای کرمانی ها بد یمن نباشد!

|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 

عید اومده بهاره!

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

                                                   عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

                                                   چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این دو بیت شعر از حافظ رو تا حالا خیلی شنیدیم به ویژه وقتی که به عید نوروز نزدیک می شیم واقعا چه لذت بخش این عید برای همه کسانی که سر زندگی رو دوست دارن. خاطرات بچگی و هزاران قصه شیرین دیگه  که همش تو همین ایام نوروز برامون به وقوع پیوسته. البته من در دو نوروز دو مصیبت تلخ برام پیش اومد که نمی خوام در این ایام خجسته به اونها بپردازم اما از اون حوادث تلخ هم درس سر زندگی گرفتم! نوروز همیشه امیدواری رو به من هدیه داده وقتی که لحظه شماری می کنم تا لحظه تحویل سال فرا براسه و هرچی آرزو دارم رو به عمل تبدیل کنم! انگار این لحظه برآورده کننده تمام آروزهای محال و شدنی ماست!

" یا مقلب القلوب و الابصار  یا مدبر اللیل و النهار   یا محول الحول والا حوال  حول حالنا الی احسن الحال"

 یک دعا برای تمام فصول. دعایی که زیباترین لحظه های زندگی رو برای آدم تداعی میکنه. هفت سینی که تمام نمادهای ملی و میهنی ما رو میاره توی یک سفره و چه زیبا سر سبزی بهار و زندگی رو برامون معنا می کنه. به راستی چه حکمتی داره این هفت سین آریایی! دید وبازدیدهایی که در این روزگار جدایی! فقط نوروز و عید باستانی رو یاییمون باعث میشه تا ما در کنار همدیگه باشیم. به راستی چقدر زیباست در کنار هم بودن. و اون روز سیزدهی که در عین نحسیش! یکی از روزهای به یاد ماندنی رو برای همه دوستدارای طبیعت رقم میزنه آره تازه تو این روز می فهمیم ما چقدر بهار رو دوست داریم .به هر حال نوروز سر آغاز گشودن فصل جدیدی از کتاب پر از رمز و راز زندگی ماست چه زیبا شروع می شود این فصل با سر سبزی بهار و مستی گلها. دوستان عزیز سالی سر شار از خوبی و موفقیت رو برای همتون آرزو می کنم آغاز مطلب رو با حافظ شروع کردم پایان اون رو هم با ابیات پر مغز و نغزحافظ تموم می کنم.

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرود از یادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

 جای غم باد بر آن دل که نخواهد شادت

|+| نوشته شده توسط احمد در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386  |
 

ابلیس بالا می رود

 

این زمین و آسمان خط خطی

                                     دفتر شعر و رمان خط خطی

این همه گندم تمام خوشه ها

                                     زرد شد در این زمان خط خطی

آهوان سربه زیر دشت را

                                    سر بریدند عابران خط خطی

خونشان زیر ستون پای شک

                                   له شده با یک گمان خط خطی

باز هم ابلیس دوره کرده است

                                  مردمان را با زبان خط خطی

باز حرف از انتخاب الکی

                                  باز حرف از گفتمان خط خطی

باز هم بازیگری قاتل شده

                                  در میان این پلان خط خطی

آخرش ابلیس بالا می رود

                                 روی بام از نردبان خط خطی

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 
 
بالا