جاودانگی ستاره
سکوت، شباهنگام با آسمان نجوا می کند!
آسمان می نالد
از خرامیدن ستاره ای که نورش همه جا را تسخیر کرده
سکوت از روی زمین سوسوی ستاره را نظاره می کند تا پی ببرد به شکوه آسمان
ستاره عجیب می درخشد
آسمان دیگر هیچ است
همه چیز مقهور درخشندگی ستاره است
ماه از حسادت پشت ابر پنهان شده است
سکوت ، هرچه بیشتر به ستاره خیره می شود احساس می کند بیشتر او را می شناسد
او ستاره را می ستاید و گوید سو سوی مهربانی تو امیدی است بر سالها انتظار من
و درخشندگی تو پایانی است بر آرزو های من
آسمان دیگر تاب ندارد غرش می کند و ابر می گرید
اما دریغ! سو سوی ستاره هم چنان از پشت هجمه باران زمین را روشن نگه داشته
سکوت هم چنان خیره به ستاره است
وباران هم نتوانسته خیرگی چشمانش را در هم شکند
چه زیباست فریاد آسمان وقتی که صدایش مرحمی است برای دل سکوت
ماه هنوز جرات آمدن از پشت ابر را به خود نداده
به راستی چه در خشندگی ای داشت ستاره
انگار که او نور را به سکوت هدیه داده
باران احساس می کند کم آورده و دیگر به خود اجازه نمی دهد بیهوده زمین را خیس کند
اما صورت سکوت هم چنان خیس است
با زهم ، این همه بی رحمی نتوانست جدایی را برای سکوت معنی کند
ستاره هم چنان ایستاده و سکوت ایستاده تر
شب به صبح رسیده و همگان انتظار دارند نسیم صبحگاهی درد شب نشینی سکوت را درمان کند اما....
خورشید با درخشندگی بی امانش سر بر آورد و بر آسمان چیره گشت
دیگر هیچ چیز در آسمان پیدا نبود
اما یک ستاره هم چنان با سو سوی خود چشمان سکوت را به خود خیره می کرد
سکوت با خود زمزمه می کردو می گفت : دیگر نه آرامش مرگبار دارم و نه می ترسم از غرش رگبار
بغض گلویش را گرفته بازهم نمی داند بگوید یا انکار کند، آخر ممکن است آسمان باز بگرید، ماه پشت ابر پنهان شود و خورشید احساس حقارت کند، اما دیگر همه چیز تمام شده
سکوت! فقط با درخشندگی ستاره به آسمان خیره می ماند
در این لحظه که خورشید هم در خشک کردن صورت سکوت نا توان شده بود
او با صدای بلند دیوانه وارفریاد زد؛ بگذار دلم را برای فرودت آماده کنم ای ستاره!
|
+| نوشته شده توسط
احمد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
|