تبليغاتX
صحنه ی یکتا
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

اگر مارا دوست دارد پس چرا.........؟

 

خدا کیست آیا او کسی است که شمشیر سرباز را نگه می دارد همان شمشیری که کسانی را که به دین پدران ما خیانت نمی کنند می کشد؟ آیا او بود که یک پرنسس خارجی را بر تخت سلطنت کشور ما نشاند تا این همه بد بختی بر نسل ما نازل شود؟آیا خدا مومنان بی گناهی را که از شریعت موسی پیروی می کنند می کشد؟

لاوی تصمیم خود را گرفت ترجیح داد که بمیرد بعد خنده اش گرفت چون فکر مرگ دیگر اورا نمی ترساند به طرف پیامبر جوانی که در کنارش بود برگشت و سعی کرد به او آرامش ببخشد، گفت : تو که در مورد تصمیمات خدا شک داری از خودش بپرس من سرنوشتم را پذیرفته ام . الیاس با اصرار گفت:  امکان ندارد قتل عام بی رحمانه ما خواست خدا باشد. خدا قادر مطلق است اگر خود را فقط  محدود به انجام اموری که ما اسمشان را خوب گذاشتیم می کرد دیگر نمی توانستیم او را قادر مطلق بنامیم در آن صورت فقط فرمانروای بخشی از کائنات بود در آن صورت من آن وجود قوی تر را می پرستیدم .

اگر او قادر مطلق است چرا رنج را از کسانی که دوستش دارند دور نمی کند؟ چرا به جای این که قدرت و شکوه را به دشمنانش عطا کند دوستداران خود را نجات نمی دهد؟ لاوی گفت: نمی دانم اما دلیلی دارد و من امیدوارم که به زودی به آن دلیل پی ببرم.

- تو هیچ پاسخی برای این سوال نداری؟ نه

هر دو سکوت کردند عرق سردی بر تن الیاس نشست . لاوی گفت:  تو ترسیده ای اما من سرنوشتم را پذیرفته ام من می روم بیرون تا به این عذاب خاتمه دهم هر بار که صدای فریادی را از بیرون می شنوم از تصور این که وقتی نوبت به من برسد چه اتفاقی می افتد تنم می لرزد. از وقتی که در این جا حبس شده ایم صد بار مرده ام در حالی که مرگ فقط یک بار است اگر قرار است سرم را ببرند هرچه زودتر بهتر. الیاس حق را به او می داد او هم آن فریادها را شنیده بود و دیگر طاقت تحمل چنان رنجی را نداشت الیاس گفت من با تو می آیم دیگر حاضر نیستم به خاطر دو سه ساعت زنده ماندن بیشتر بجنگم الیاس از جا بر خاست و در اسطبل را گشود خورشید مجالی را یافت تا به داخل اسطبل بتابد و دو مرد را که در ان پنهان شده بودند را آفتابی کند.

 

بر گرفته از رمان مشهور" کوه پنجم" اثر پائولو کوئیلو .

|+| نوشته شده توسط احمد در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 9:28 | 

 

واگویه

 

 

خنده ات گریه آسمان را می خشکاند

 

 

ماه می خندید

 

 

دیگر ماه نخندید

 

 

ستاره چارقد زرین بر گرفت

 

 

آسمان چادر سیاه به تن کرد

 

 

مبادا زمین را بی تو ببیند

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 23:14 | 

آتش سوزی های مشکوک در کرمان

 

سال جدید حداقل برای سرمایه داران یا همان تاجران معروف و قدیمی شهر کرمان آغاز خوبی نداشت و می توان گفت با ضرر های مادی بسیاری که به آنها وارد شد باعث گردید تا بهار، مصیبت را برای آنها به ارمغان آورده باشد و انتظار آن را بکشند که هر چه سریعتر این سال به پایان برسد چون به قول قدیمی ها سالی که نکوست از بهارش پیداست!  در روز نهم فروردین بود که دود غلیظی بر فراز آسمان کرمان بلند شد و همه چشمان را به سمت خود خیره کرد بعد از ساعاتی همه متوجه شدند که انبار یکی از فرش فروشان قدیمی ومعروف کرمان یعنی حاج خلیلی به راحتی یک آب خوردن دود شد و به هوا رفت. این آتش سوزی آنقدر مهیب بود که پس از 4 ساعت ماموران آتش نشانی که از اطراف و اکناف کرمان هم برای مهار آتش به میدان شهدا روانه شده بودند، موفق به خاموش کردن آتش شدند و خوشبختانه این آتش به مغازه ها ی جنب فرش فروشی سرایت پیدا نکرد تا میدان شهدا(مشتاق) گرفتار حریقی مهیب نگردد . دهها کولر آبی وچندین تخته قالی و موکت گران قیمت در این حادثه طعمه حریق شدند تا خسارات مالی فراوانی را به صاحبان آن وارد کنند. هنوز علت حادثه به درستی مشخص نشده است اما گفته می شود به دلیل جوشکاری در ساختمان ، که در همان حوالی انجام می شده ، این حادثه به وقوع پیوسته است.اما قضیه به همین جا ختم نشد دو روز بعد یعنی در روز یازدهم فروردین خبر یک آتش سوزی مهلک دیگر در شهر پیچید؛ انبار مبلمان ملایری واقع در چهار راه حافظ به خاکستر تبدیل شد!  این آتش سوزی هم پس از دو ساعت تلاش ماموران آتش نشانی که این روزها بسیار پر کار بوده اند!خاموش گردید علت این حادثه هم هنوز مشخص نشده است اما این که به فاصله سه روز دو حریق مهیب برای دو تاجر معروف ومغازه های پر فروش کرمان به وقوع پیوسته کمی عجیب به نظر می رسد به هر حال باید منتظر ماند و دید که آیا حریقی دیگر در راه است یا....؟ امیدواریم که  اتفاقات تلخ به همین دو قضیه ختم شود تا سال جدید برای کرمانی ها بد یمن نباشد!

|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 21:18 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar