| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
جاودانگی ستاره
سکوت، شباهنگام با آسمان نجوا می کند! آسمان می نالد از خرامیدن ستاره ای که نورش همه جا را تسخیر کرده سکوت از روی زمین سوسوی ستاره را نظاره می کند تا پی ببرد به شکوه آسمان ستاره عجیب می درخشد آسمان دیگر هیچ است همه چیز مقهور درخشندگی ستاره است ماه از حسادت پشت ابر پنهان شده است سکوت ، هرچه بیشتر به ستاره خیره می شود احساس می کند بیشتر او را می شناسد او ستاره را می ستاید و گوید سو سوی مهربانی تو امیدی است بر سالها انتظار من و درخشندگی تو پایانی است بر آرزو های من آسمان دیگر تاب ندارد غرش می کند و ابر می گرید اما دریغ! سو سوی ستاره هم چنان از پشت هجمه باران زمین را روشن نگه داشته سکوت هم چنان خیره به ستاره است وباران هم نتوانسته خیرگی چشمانش را در هم شکند چه زیباست فریاد آسمان وقتی که صدایش مرحمی است برای دل سکوت ماه هنوز جرات آمدن از پشت ابر را به خود نداده به راستی چه در خشندگی ای داشت ستاره انگار که او نور را به سکوت هدیه داده باران احساس می کند کم آورده و دیگر به خود اجازه نمی دهد بیهوده زمین را خیس کند اما صورت سکوت هم چنان خیس است با زهم ، این همه بی رحمی نتوانست جدایی را برای سکوت معنی کند ستاره هم چنان ایستاده و سکوت ایستاده تر شب به صبح رسیده و همگان انتظار دارند نسیم صبحگاهی درد شب نشینی سکوت را درمان کند اما.... خورشید با درخشندگی بی امانش سر بر آورد و بر آسمان چیره گشت دیگر هیچ چیز در آسمان پیدا نبود اما یک ستاره هم چنان با سو سوی خود چشمان سکوت را به خود خیره می کرد سکوت با خود زمزمه می کردو می گفت : دیگر نه آرامش مرگبار دارم و نه می ترسم از غرش رگبار بغض گلویش را گرفته بازهم نمی داند بگوید یا انکار کند، آخر ممکن است آسمان باز بگرید، ماه پشت ابر پنهان شود و خورشید احساس حقارت کند، اما دیگر همه چیز تمام شده سکوت! فقط با درخشندگی ستاره به آسمان خیره می ماند در این لحظه که خورشید هم در خشک کردن صورت سکوت نا توان شده بود او با صدای بلند دیوانه وارفریاد زد؛ بگذار دلم را برای فرودت آماده کنم ای ستاره! |+| نوشته شده توسط احمد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:40 |
بلندتر از خنده های قبل
این بار می خندید بلند و بلندتر بلندتر از خنده های قبل به بهانه های واهی به گذشته و حال و آینده یاد دارم که از صدای شکسته شدن قلبش از صدای خرد شدن غرورش ، گریزان بود می گفت هرگاه بغض دارد صدایش می لرزد امشب بلند خندید؛ به من به خودش به زندگی "ولی وقتی می خندید اعماق صدایش می لرزید" |+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:26 |
تو را می ستایم ای...
چه قدر سخت و رنج آور بود روزی که برای نخستین بار پایم را جایی جدید می گذاشتم که غربت آنجا دلم را مشوش می کرد . مثل همه بچه ها، غریبانه اشکها را بر گونه ها جاری کردم تا شاید خیسی چشمانم بهترین راه باشد تا نتوانم آدم های غریب و عجیب را نظاره کنم و خود را با این روش تسکین دهم. دلم گرفته بود و هق هق زدم زیر گریه آن قدر می گریستم که دلداریهای مادر نیز نمی توانست مرا آرام کند همه چیز برایم غریب بود و از همه مهمتر آنچه که مرا بیش از هر چیز می رنجاند باور این امر بود که تا چند لحظه دیگر از تنها کسی که می توانست تا آن دقایق با دلداریها ی خود مرا آرام کند باید جدا شوم. دست های مادر کم کم از دستم رها می شد و آشوب بیشتر مرا در بر می گرفت. نمی دانستم بعد از آن قرار است چه اتفاقی به وقوع بپیوندد. گریه هایم بیشتر شد و ناله هایم گوش خراشتر.در آن لحظه به نا گاه دستی محبت آمیز دستان مرا به گرمی فشرد و اشکهای مرا با مهربانی پاک کرد. صدایی که با طنین محبت آمیز خود فریادم را به سکوت تبدیل کرد. فردی که با زانو زدن در مقابلم از همان ابتدا بزرگی را به من آموخت و گفت که این گونه است قصه دلسوزی و محبت. به راستی چه رازی درآن برخورد نهفته بود که گریه های کودکانه مرا به خنده های مستانه تبدیل کرد و با همان نگاه اول به من یاد داد که بیاموز مهربانی و صمیمیت را. این بود تمام آن چیزی که معلم در همان برخورد اول به من آموخت تا بعد مرحمی باشد بر تمام زخم های حاصل از رنج تعلم! غنچه های باغ زندگی ؛چقدر این واژه برای ما دل انگیز بود وقتی که معلم با صدای شیوا مارا با آن خطاب می کرد و می گفت بخوان و شکست بده جادوگر نادانی را! چه زیبا بود آشنایی با مظهر تربیت و تعلیم خداوند و چه صاف و هموار بود جاده ای که پیامبران زمانه با عطوفت دستان کوچک وبزرگ بسیاری را گرفتند و در این مسیر سبز رهنمون ساختند. خاطرات روزهای مهربانی چقدر زیبا در ذهن مان تداعی می شود . چه ساعت ها زندگی کردیم با دهقانی که فدا کردن جان خود برای مسافرین جاده تاریکی با آن قطار پر هیاهو را بی وقفه در ریل های بی انتها به عرضه گذاشت. من معنی استقامت را از کوه نیاموختم که با ریزش خود مانعی برای رسیدن به مقصود شد بلکه استواری را از ریزعلی یاد گرفتم. چه زیبا آموختی به من درس دوری از نیرنگ و فریب را در دروغگویی چوپانی که حاضر بود مردم را فریب دهد اما یک چیز به دست آورد آن هم خوشحالی بعد از فریب . و حال درک می کنم فرق بین دهقان فداکار و چوپان دروغگو را. |+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:12 |
درد دل
گل واژه ای که در تخیلات ما رنگ ولعاب به خود گرفته و روی زبانمان نقش سراب. گفتنش سخت و ثقیل .به راستی عجب حکایتی است قصه دلدادگی و چه سنگلاخی دارد جاده سر سپردگی. به کدامین جرات بگویم دوستت دارم؟ و ازاعماق وجود تک صدای آن نت دل انگیز را بر پیکره آسمان طنین انداز کنم. این گام اول است . مگر می توانم راز مخوف اما دوست داشتنی "پیوند" را به خلق بگویم در حالی که هم چنان خود از دهن لقی زمانه رنج می برم. چه سکوت مرگباری گرفته بغض گلویم را و چه اشکی گلگون کرده گونه هایم را و چه رخوتی گرفته اعضایم . به راستی تو را می شناسم؟ای آنکه مرا روحی در بدن بودی، شوری در عدن و بویی در سمن و سبزی در چمن. ای معنا دهنده عشق در ازل و ابد .چه غوغایی است در وانفسای نیستی و چه قیل و قالی مردمان جهل را در خود فرو برده. به دلیل کدام ناصواب فاصله میان من تو روز به روز عمیق ترمی شودو چرا جهالت سیطره خود را از من بر نمی کشد. کدام انقلاب ظلم نادانی را در من می شکند و کدام کودتا فرمانروای خود رایی را که در افکار مختلط من حکمرانی می کند، به زوال می کشاند؟ در کدام تعلیم در من منقش شدی و در کدام کناب مصور؟ کلمات پر زرق و برق کدام صفحه ذهن پریشان مرا قلقلک داد و نور معرفت را در آن دمید؟ به راستی عجب ثقیل است واژه ی انا الحق ورنج آور است گفتنش برای خلق! گوش دادم به گفته فرعون و نمرود و دیگر خود کامگان و سر سپردم به ندای پیروزی منصور و متحیر ماندم از کار شبلی. با کدامین ایمان گفت که تو بردی ایمان را از روی زمین ای مرد سفیه. چه زیبا اشک را بر گونه ها روانه کرد آن زاده حلاج و چه زیبا پر کشید به اوج عبودیت . به سراغ استعاذه رفتم و گفتم سخت است اما دست یافتنی، کفر است اما بدعت شکنی و چه رنگارنگ بود پیوند میان من وتو ای بهترین نقاش مهربانی. |+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:1 |
|
درباره وبلاگ
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد نام: احمد شهرت: احمدی نژاد نسبت با رئیس جمهور: ندارم زادگاه:کرمان بقیش سریه! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پيوندهای روزانه
آفتابکرمان خبر ایسنا الف کرمان ما آرشيو پیوندها پيوندها
تک به تککرمان خبر انجمن علمی علوم اجتماعی دانشگاه باهنر ایسنا کویر یاسر خدیشی منتقد بی چهره کرمانیان صدف اخبار بم شبکه ورزش ایران ابو کورش امین ومریم خانه ای روی آب دکتر شیرین احمد نیا مفشو(بقچه) کرمان ما نونا رازهای قلم کویری چیلیک سایت جامعه شناسی ایران حرفهای دلم برای تو انجمن جامعه شناسی ایران مورنا نیوز سیامول چراغ آزادی مانیا کرماندخت یادنوشت کمیته زنان احمد شاملو قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |